
امتیاز 3 از 4
هاچی: داستان یک سگ، ساخته لاسه هالستروم در سال ۲۰۰۹ یک بازسازی از فیلمی ژاپنی به نام هاچیکو موناگاتاری است که بر اساس داستانی واقعی نوشته شده. فیلم روایتگر داستان سگی از نژاد آکیتا است که به صورت اتفاقی توسط پروفسور پارکر ویلسون مدرس موسیقی و استاد دانشگاه ساکن رودآیلند پیدا میشود و بلافاصله مهر سگ بر دل پروفسور مینشیند و نگهداری از سگ را به عهده میگیرد. در ادامه فیلم شاهد عمیقتر شدن ارتباط پروفسور ویلسون و هاچی (همان سگ نژاد آکیتا) هستیم به طوری که هاچی تحمل دوری پروفسور را نداشته و هر روز او را تا ایستگاه قطار همراهی میکند و آنجا منتظر میماند تا او از کار برگشته و همراه وی به خانه برگردد. هاچی دو سال صاحب خود را با این روتین روزانه همراهی میکند تا اینکه یک روز در طی یکی از این سفرها، پروفسور ویلسون سکته کرده و میمیرد از آن روز هاچی به مدت ۱۰ سال تا زمان مرگش همواره راس ساعت ۵ در ایستگاه حاضر میشود به امید اینکه این بار پروفسور از در ایستگاه دوباره بیرون بیاید.

هاچی داستان یک سگ از آن دسته فیلمهایی است که به شدت در احساساتی کردن مخاطب موثر است این ویژگی فیلم بهانه خوبیست تا مبحث سانتیمانتالیسم را باز کنیم، اینکه آیا چون یک فیلم میتواند ما را به گریه بیندازد لزوماً باعث میشود تا برای فیلم ارزش حساب شود؟
برای پاسخ باید یک گام به عقب برگردیم به اینکه یک فیلم یا اساساً یک اثر هنری چه کارکردی باید داشته باشد از نظر من فیلمها (اینجا چون مبحث منحصراً سینمایی است میگوییم فیلمها وگرنه این مفهوم را میتوان به سایر مدیومهای هنری هم تعمیم داد) زمانی میتوانند کارکرد داشته باشند یا به تعبیری بهتر، موثر واقع شوند که از طریق حس و احساسات پلی به تفکر بزنند کارگردان برای ساختن فیلم خود یک فکر یک حرف و یا یک نگرش یا هرچه که اسمش را میگذارید در ذهن دارد که میخواهد آن را با مخاطبش در میان بگذارد و برای اینکه آن بینش مورد نظر مولف در بطن ذهن مخاطب تاثیرش را بگذارد، سعی میکند این را با استفاده از ابزار هنری که در آستین دارد با تحریک احساسات مخاطب همراه کند. در این حالت بیننده جان مایه اثر مولف را میتواند نه فقط درک بلکه لمس کند.
این احساسات هستند که افکار را به قسمت عمیق ذهن میبرند و اینگونه چرخ دندههای ذهن مدت زمان بیشتری برای تحلیل و تفکر به کار میافتند پس نتیجه میگیریم غلیان احساسات در واقع هدف نیست بلکه نیرویی است برای رسیدن به مرحله بعد که همان از سکون درآمدن و توانایی ایجاد تغییر است. البته توجه داشته باشید که این یک تعریف بسیار ایدهآل از کارکرد هنر است و مسلماً تعداد آثاری که بتواند چنین تاثیری داشته باشند بسیار اندک است ضمن اینکه برای همان اثر ایده آل هم تضمینی نیست که بتواند همه جامعه مخاطبینش را یکسان تحت تاثیر قرار دهد ولی در مجموع هدف نهایی همین است که ذکر شد و متر و معیار من برای سنجش فیلمها موفقیت سازندگان در این اثربخشی بر من است.
حال سانتیمانتالیسم که جلوتر ذکر شد چیست؟ در سانتی مانتالیسم واکنش احساسی و عاطفی که بیننده در مواجهه با فیلم از خود بروز میدهد با موقعیت موجود متناسب نیست به زبان سادهتر واکنش فرد قابلیت تطابق با منطق رخداد را ندارد و بیش از حد واقعیت موجود است زمانی هست خود مخاطب فی نفسه این استعداد را دارد که به سرعت احساساتش تحریک شود و به اصطلاح اشکش دم مشکش است در این مورد این دیگر به فیلمساز ربطی ندارد اما در مواردی فیلمساز از این مسئله استفاده میکند و با قصد و نیت قبلی پا به ورطه آبغوره گیری میگذارد و با تاکید بیش از حد بر روی نقاط حساس عاطفی مخاطب باعث میشود تا همان غلیان احساسات در بقیه جنبههای اثر، سایه انداخته و احیاناً جلوی دیده شدن کاستیهای آن را بگیرد.
درستی یا غلطی این رویکرد به این برمیگردد که خود فیلمساز با چه دیدی اثرش را میسازد مثلاً اگر فیلمهای هندی به این معروفند که به صورت اغراق شده موقعیتهای حساس عاطفی ایجاد میکنند مشکلی نیست چون این فیلم برای مخاطب مخصوص خودش ساخته شده و سوای بستر فرهنگی مخاطب، ادعای چندانی هم روی فیلم خود ندارد. اما اگر فیلمی با این حربه مدعی باشد که چون مخاطب را به هیجان میآورد، پس منحصر به فرد است و ادعای هنر بکند، اینجاست که فیلمساز به خطا رفته چون با این دیدگاه آثار پورنوگرافی باید در صدر بهترین آثار هنری قرار گیرند زیرا که بهتر از همه محصولات دیداری دیگر مخاطب را به هیجان میاندازد.
این همه صحبت کردیم تا دوباره به هاچی: داستان یک سگ برگردیم و بگوییم که این فیلم از زمره آثاری است که اتفاقاً با وجود ظواهر احساسات گرایانهاش به هیچ عنوان سطحی نیست و اتفاقاً میتواند همان چرخ دندههایی را که گفتیم به کار بیندازد. هاچی به زیبایی به ما مفاهیمی همچون وفاداری و سپاسگزاری را یادآوری میکند. اینکه قهرمان این داستان یک سگ است خود به تنهایی اثرگذاری آن را دوچندان میکند. زیرا شاهد این هستیم که حتی این حیوان زبان بسته قدردان زحمات صاحبش هست و همین ما را به فکر فرو میبرد که چرا انسانها مقداری از حیوانات، این ارزشها را که انگار فقط مختص انسانیت نیست یاد نمیگیرند.

نکته جالب دیگر بازی خود سگ در فیلم است ریچارد گییر در نقش پروفسور ویلسون و بقیه گروه بازیگران بد بازی نمیکنند اما همه تحت تاثیر حضور هاچی هستند. بزرگترین لذت مشاهده فیلم، دیدن هاچی در قاب است چه در زمان کودکی هاچی با آن جثه کوچک و ملیحش چه در جوانی با آن بازیگوشیهایش و چه در پیری با آن اندوه در چشمهایش. چشمها در سینما بسیار قدرتمندتر از مدیومهای نمایشی دیگر همچون تئاتر هستند و اگر روزی بخواهم فهرستی از چشمهای گیرای سینما برای خودم داشته باشم حتماً یک جا برای هاچی کنار میگذارم.
نویسنده : امیرحسین رمضانی





