
امتیاز 2.5 از 4
قاتلان ماه کامل آخرین ساخته اسکورسیزی پیرمرد کهنه کار سینما در روند تولید خود مسیر سرراستی را طی نکرد و فیلم نهایی در نهایت کاملاً متفاوت از آن چیزی شد که قرار بود ساخته شود. داستان حول محور پرونده قتلهای مشکوک در بین سرخ پوستان اوسیج در ابتدای قرن ۲۱ میگذرد که طی آن سفیدپوستان طماع سعی دارند تا با کشتار پنهانی مردمان اوسیج ثروت حاصل از نفت زمینهای آنها را از چنگشان خارج کنند.
احساس میکنم که توجه به تغییرات بنیادین فیلمنامه در درک بهتر ما از فیلم کمک کننده خواهد بود. زمانی که اعلام شد فیلم بعدی اسکورسیزی قرار است درباره تراژدی مردمان اوسیج بر اساس کتاب دیوید گرن به نام قاتلان ماه کامل: قتلهای اوسیج و تولد اف بی آی باشد، خود نام کتاب نوید این را میداد که قرار است یک سوژه جنایی معمایی، آن هم با زمینههای تاریخی و موضوع اف بی آی و تشکیلات ابتدایی آن باشد. گویا دی کاپریو در ابتدا قرار بود نقش مامور اف بی آی را بازی کند که برای بررسی مرگهای مشکوک به فرفنکس میآید اما در ادامه اسکورسیزی تصمیم بر عوض کردن رویکرد خود برای ساخت فیلم گرفت و به گفته خود به جای یک نگاه سفیدپوستی از بیرون، نگاهی درونیتر از رنجها داشته باشیم و ستم روا رفته بر آنها را تا سطح یک سوژه هیجان انگیز جنایی هالیوودی پایین نیاوریم. اما در ازای این تغییر رویه آیا نتیجه مورد نظر حاصل میشود؟ در واقع نه چندان، با وجود تمام تلاش اسکورسیزی برای اینکه فیلم در ورطه ترحم و مرثیه سرایی نیفتد ولی باز همان نگاه سفیدپوستی که خود اسکورسیزی از آن یاد میکرد وجود دارد. ما ماجرا را به هر حال از زاویه دید ارنست برکهارت میبینیم که برای کار به فرفنکس میآید و در طی آشناییهای اولیه ارنست با شهر و اهالی، موردی که خیلی توی ذوق میزند این است که به نظر خود سرخپوستان بیش از حد ساده لوح هستند. اصلاً چطور متوجه سیاست پشت این ازدواجهای حساب شده که مردان سفید با زنان سرخ پوست انجام میدادند نبودند. ضمن اینکه آنچه که از جوامع سرخ پوست و فرهنگ آنها به ما نشان داده میشود تقریباً هیچ چیزی نیست که به ما در درک بهتر پتانسیلهای آنها به عنوان اقوامی قابل احترام و سمپاتیک کمک کند. همه آن مراسمها و سنتها مثل بازدید از یک موزه است. صرفاً گویی گفته میشود که بله سرخپوستها هم برای خودشان فرهنگ و عقیدهای داشتند! این همان نگاه از بیرون و اگزوتیکی است که جلوتر ذکر شد.
این روند که تقریباً نیمی از فیلم را به خود اختصاص داده به نظر همان بخشی از فیلمنامه است که دستخوش تغییر شد و همین به اندازه چکش کاری نشدن آن موجب گیج زدن فیلم در لحظاتی از آن میشود. نقص در اطلاع رسانی به مخاطب باعث میشود تا بیننده برخی لحظات را مجبور شود خود حدس بزند که چه اتفاقی میافتد، مثل رابطه آنا خواهر مالی با بایرون که معلوم نیست آیا زن و شوهر هستند یا نه.

اما از پرده دوم فیلم که مامور اف بی آی، وایت وارد قصه میشود فیلم بسیار سرپاست. گویی بالاخره همان اسکورسیزی همیشگی را دوباره میبینیم. اسکورسیزی متخصص نمایش سقوطها است. از رفقای خوب و کازینو بگیرید تا همین اواخر گرگ وال استریت. در اینجا هم از جایی که دست هیل، عموی مکار و ریاکار ارنست با بازی فوق العاده دنیرو شروع به رو شدن میکند، تنش و هیجان به فیلم تزریق میشود. اتفاقا به نظرم اگر از همان اول تم معمایی و اصل غافلگیری دستمایه ساخت فیلم قرار میگرفت، تاثیرگذاری بیشتری از خیانتی که به مردم اوسیج شده بود صورت مییافت چون در طول فیلم تقریباً از همان ابتدا ریاکاری و بد ذاتی هیل بر ما مشخص است و از همین رو درک گول خوردن بومیان آمریکا برای مخاطب مشکل خواهد بود. به عنوان فیلمساز یا باید کاملاً رویکرد بیرونی را انتخاب کنید، یعنی همان روایت از زاویه وایت مامور اف بی آی که ذره ذره ابعاد هولناک این جنایت خونسردانه را مخاطب همراه با وی کشف میکند. یا کاملا درونی یعنی زاویه دید مالی که نماینده نگاه سرخ پوستان به ماجراست و با سماجت و تلاشهای اوست که پرده از این خیانت نفرت انگیز میافتد. اما رویکرد بینابینی نتیجهاش میشود اینکه همه چیز از ابتدا مشخص است و ما پیشاپیش از ماجرا اطلاع داریم و این خود تا حد بسیار زیادی از بار دراماتیک و آن اثرگذاری که مخاطب باید در طی مشاهده فیلم به آن میرسید را میگیرد.
نویسنده : امیرحسین رمضانی





