
امتیاز کاربران
دور افتاده اثر جسورانه تام هنکس بازیگر و رابرت زمکیس کارگردان ساخته ۲۰۰۰ میلادی میتوانست به خاطر پیروی نکردن از کلیشههای حاضر و امتحان پس داده در این سبک داستانها که نمونه بارز آن رابینسون کروزوئه است تبدیل به یک شکست بزرگ مالی و هنری برای سازندگانش شود. اما در عمل به خاطر همین جسارت و ریسک پذیری تبدیل به موفقیت گستردهای برای سازندگان آن شد. توجه به این نکته ضروریست که زمکیس عامدانه و آگاهانه تصمیم گرفت تا در فیلم خود داستان چاک را تبدیل به یک قصه اسطورهای از نبرد انسان برای بقا در برابر طبیعت نکند بلکه آن را بهانهای کرده برای واکاوی عمق تنهایی انسان مدرن.
اجازه بدهید کمی بیشتر توضیح بدهم که منظور از رویکرد جسورانه در نگاه به داستان چاک در جزیره دور افتاده در میان اقیانوس چیست. وقتی نخستین بار ایده اولیه داستان به ذهن هنکس رسید و او پس از مقداری پرداخت اولیه پیش نویس فیلمنامه را به ویلیام برویلس برای نگارش فیلمنامه نهایی تحویل داد، آنها میتوانستند از میان دو راه موجود برای خلق چهارچوب جهان بینی در فیلم یکی را انتخاب کنند. یک راه کم خطرتر میتوانست این باشد که با استفاده از شیوههای از قبل امتحان شده رویکرد محافظهکارانه را در قبال قصهگویی خود اتخاذ کنند و داستان چاک را به داستان مردی که میتواند طبیعت را به چالش بکشد و در نهایت از این زورآزمایی سربلند بیرون میآید تبدیل کنند و یا راه دوم این بود که دست به خلاقیت زده و از این داستان تکراری برای بیانی استعاری از مقابله مردی با جدا ماندگی خود استفاده کنند. راهی که ریسک بیشتری داشت ولی اگر این خطر کردن در تبیین خط مشی با موفقیت به اجرا میرسید دستاورد بزرگتری به همراه داشت. امر مسلم این است که ما نمیتوانیم پیش بینی کنیم که راه اول حتماً به شکست منجر میشد و یا موفقیت راه دوم تضمین شده بود. مسئله مهم این است که سازندگان توانستند از پس قصه خود بر بیایند و آنچه را که از منظر درون مایه قصد مطرح کردن داشتند توانستند به عرصه عمل برسانند.

برای درک حال چاک در جزیره باید به بخش ابتدایی فیلم رجوع کنیم. چاک، مدیر میان رده خوش قلب شرکت پستی فدکس، مردی است که در ظاهر میبینیم در زندگی خود به توفیقی که از یک انسان متوسط جامعه انتظار میرود دست یافته او کسی است که شغل خوبی دارد همسری دارد که یکدیگر را دوست میدارند و در میان همکاران خود هم از محبوبیت معقولی برخوردار است و اگر بخواهیم در مورد زندگی چاک قضاوت کنیم او در زمره بلند بختان روزگار خود محسوب میشود. اما یک حادثه ناگوار همه این مزایای زندگی خوشایند را از وی میگیرد سقوط او در جزیرهای خالی از سکنه در پهنه اقیانوس در حالی که متوجه میشود دیگر حتی از نگاه دیگران نیز مرده و قرار نیست جستجو برای یافتن او را ادامه دهند باعث میشود تا با بزرگترین واقعیت زندگی روبرو شود. اینکه انسان تا چه حد موجودی اجتماعی است و به طرز طعنه آمیزی در نهایت تنها میماند در طی دورانی که چاک در جزیره زندگی میکند پی میبرد که زندگی چقدر میتواند محدود باشد و حسرت این حقیقت بر دلش میماند که چقدر در کار خود غرق بوده و آن توجهی را که لازم بوده به زندگی خود نداشته و چقدر کم زمان خود را با کسانی که دوستشان داشته گذرانده و در راس آن افراد همسرش قرار دارد.

در ابتدای متن گفتم که فیلم به واکاوی تنهایی انسان مدرن میپردازد. توجه کنید که چاک در شرکت فدکس کار میکرد شرکتی که با ارسال مرسولات خود به تمام دنیا نماینده این واقعیت است که جهان امروز تا چه حد کوچک شده و در عین حالی که انتظار داریم انسانهای امروزی به هم نزدیکتر باشند اما ذر عمل شاهدیم شرایط زندگی به گونهای پیش رفته که گویا اصل قضیه تنهایی هنوز هیچ تغییری نکرده و فردی مانند چاک همچنان به دلیل شرایط شغلی بیشتر زمان خود را به دور از خانواده میگذراند و تنها توهم در کنار همسر خود بودن را دارد.
چهار سال زندگی در جزیره برای چاک منجر به این میشود که بفهمد چقدر تنهایی و جدایی دردناک و طاقت فرسا میتواند باشد به حدی که برای حفظ مشاعر خود در آن جزیره به دوستی خیالی با یک توپ والیبال میپردازد نیمه میانی فیلم که به حضور چاک در جزیره تعلق دارد نقطه اوج هنر سازندگان فیلم است. تام هنکس درخشان است. از این منظر که برای بیان شرایط خود به مخاطب زور نمیزند و ما در عین باور کردن چاک هرگز به این فکر نمیکنیم که هنکس چقدر خوب بازی میکند بلکه فقط چاک را میبینیم. چشمان هنکس برای برانگیختن همدردی ما کافی است. در سمت دیگر برویلیس با اضافه کردن کاراکتری به نام ویلسون که یک توپ والیبال است بار بزرگی از دوش فیلمنامه برداشته تا بتواند دیالوگها را برای ابراز احساسات چاک در موقعیت سخت خود در فیلم جای بدهد گرچه که این تنها فایده حضور ویلسون نیست بلکه ویلسون نشانهای از عمق نیاز چاک به همدم است از طرف دیگر زمکیس را داریم که با کارگردانی کاملاً در خدمت قصه و بدون خودنمایی، از هنر خود برای ترسیم موقعیت استفاده میکند به عنوان مثال عدم استفاده از موسیقی متن در سکانسهای جزیره را در نظر بگیرید که باعث میشود با وجود سکوت حاکم بر جزیره هرچه بیشتر انزوای رعبآور چاک در جزیره را لمس کنیم. تنها صداهای موجود در فیلم در این لحظات صدای امواج و گاهاً باران است که آن هم به خاطر یکنواختی و عادت گوش عملاً با سکوت تفاوت نمیکند.

اما آنچه اصلیترین تفاوت را با فیلمهای ژانر بقا رقم میزند یک سوم پایانی فیلم است فیلمهای دیگر با نجات یافتن قهرمان داستان به پایان میرسد اما در دور افتاده فصل دیگری برای قصه باز میشود که جمعبندی تراژیک فیلم را رقم میزند آنچه که چاک را از جزیره رهایی میبخشد یاد و خاطره خانوادهای است که تنها با یک عکس در ساعت جیبی پیوند خورده و آن را زنده نگاه میدارد اما وقتی چاک دوباره به دنیای متمدن برمیگردد متوجه شده که برخلاف انتظارش هرگز به زندگی قبلی باز نخواهد گشت چرا که همسرش اکنون ازدواج کرده و بچهای نیز دارد. اگر چه فیلم سعی میکند در انتها بیرحم نباشد و پایانبندی آن را به گونهای میچیند که چاک شروعی جدید برای فرصت دوبارهای که به دست آورده را داشته باشد.
در مجموع جدا افتاده از این لحاظ که در عین سادگی قصهاش میتواند نقبی به مفاهیم پیچیدهتر انسانی بزند بدون آنکه به ورطه فلسفه بافی و نظریه پردازی بیفتد قابل توجه است در دور افتاده همانطور که از سینما انتظار میرود فقط همه چیز نمایش داده میشود و تفکر و نتیجهگیری را به عهده مخاطب میگذارد.
نویسنده : امیرحسین رمضانی



